X
تبلیغات
غزل قهوه

غزل قهوه

باید که سرکشید...

دکتر ها

بی خودی به آلودگی ربط می دهند

" آسم "

اسم کوچک " دل " " تنگی " است

که تنها

به تو مربوط میشود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 23:17  توسط mehripakdel  | 

مي شد

صندلي جلو نشسته باشي

شيشه ها جلوي پايشان را نبينند

فكر كنند خيابان است

سينه اي كه از آن رد مي شوند

 

مي شد

صندلي عقب نشسته باشي

چند نفر در تو مشغول باشند

يكي دست هايش را بتكاند

براي عيد هايي كه  با /بي  تو خواهد امد

يكي دوربين حرفه اي اش

دره ها را دودره كندبراي چشم هاي بي ذوق

ويكي كلمات را زجر بكشد

به هواي تولد يك شعر

 

اين اتوبوس

در هر حال

به مرگي طبيعي نخواهد مرد.





وبخوانید همین شعر را در نشریه ادبی "حوا "


www.havvamag.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 15:13  توسط mehripakdel  |